؟

دوست داشتن از عشق برتر است:؟نظر شما چيست...نقل از کتاب کوير دکتر شريعتی...

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی...اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال...عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرکجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد... عشق در غالب دل ها در شکل و رنگهای تقریبا" مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و مظاهر مشترکی است...اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هرکدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گقت که به شماره هر روحی، دوست داشتن هست... عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالیان بر آن اثر میگذارد...اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست...عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبائی محسوس، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد. چنانکه شوپنهاور میگوید:« شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید» ... اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب ریبائی های روح که زیبائی های محسوس را بگونه ای دیگر میبیند...عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است...اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت ...عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها، با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز»، زنده و نیرومند میماند...اما دوست داشتن با این حالات نآشناست. دنیایش دنیای دیگری ست...عشق جوششی یک ساله است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی» است. وازاین رو همیشه اشتباه میکند و در انتخاب بسختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه، میان دو ناهمانند، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نآشنائی پس از عشق – که درد کوچکی هم نیست- فراوان است...اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میدواند و در زیر نور سبز می شود و رشد میکند و هم از این روست که همواره پس از آشنائی میآید و در حقیقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگذ میخوانند، و پس از آشنا شدن است که « خودمانی» میشوند. دو روح، نه دو نفر، که ممکن است، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد و – سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر بچشم میبینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی « ایمان » در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف – همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلود نیایشش مناره تنها و غریب را بلرزه می آورد- هر لحظه پیام الهام های آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو میریزد »

متن مانند همه متن‌هاي شريعتي آكنده از احساسي عميق و تلاشي واضح براي ابهام‌زدايي و ساده‌سازي واژه‌هاي عشق و دوست داشتن بود. اما مقوله عشق از اون مقوله‌هايي است كه با ابهام‌زدايي از اون بسيار بي‌محتوا مي‌شه..شما چی ميگيد؟

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
m

موفق باشي کارت عاليه

kashk2

من اين متنو قبلآ هم خونده بودم ولی چندان باهاش موافق نيستم! عشق هميشه معصوم و زيبا و سادست! و دوست داشتن از اون سر چشمه ميگيره! هميشه شايد عشق دور از منطق باشه ولی دوست داشتن با منطق ولی عشق يعنی سوختن بدون منطقی بودن! سوختن شايد درد ناک باشه ولی هر عاشقی اگر واقعآ عاشق باشه از عاشق بودن لذت ميبره حتی از نابود شدنش چون تونسته عشق رو در آغوش بگيره!!! به هر حال عشق يه واژه گنگ برايه اوناست که عاشق نبودن وگر نه بسيار سادست برای اون ها که اونو فهميدن!!!!

m

کجايی ؟

m

نيومدی ؟

meysam

بازم که ننوشتی ؟

god

سلام عزیزم من دوباره اوموم لینک هم بهت دادم قربونت

spv

سلام من با جستجو در وبلاگ با وبلاگ شما آشنا شدم جالب بود موفق باشيد..... با اميد پيشرفت بيشتر برتی شما...