رهگذار عمر... 

 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو

 


گیتار و موسیقی
دهکده عشق
لینک 3
لینک 4


Gardoon Persian Templates

طراحی

 

 

۱۳۸٢/٥/۱٩

 

 

سلام امروز بعد از چند روز غيبت اومدم ديروز رفتم سازمان انتقال خون٫ خون  دادم ولی اشتباهی ۱۵۰ سی سی بيشتر ازم کشيدند! تا شب سر درد داشتم برام دعا کنيد کار جديدی که بهش دست زدم با موفقيت تموم بشه.........

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

از حسين پناهي:

حق با تو بود: ميبايست ميخوابيدم...
امّا چيزي خوابم را آشفته كرده است،
در دو طاقچه روبرويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام با اون گيسهاي سياه وزوز پريشانشان...
كاش تنها نبودم،
فكر ميكني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد؟
كاش تنها نبوديم،
آن وقت ميتوانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر انقدر بلند بلند بخنديم تا همسايه هامون از خواب بيدار شوند...
ميداني، انگار چرخ فلك سوارم، انگار قايقي مرا ميبرد، انگار روي شيب برفها با اسكي ميروم...
مرا ببخش ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت؟
ميشنوي؟ انگار صداي شيون مي آيد،
گوش كن!
ميدانم كه هيچ كس نميتواند كه عشق را بنويسد،
اما به جاي آن ميتوانم قصه هاي خوبي تعريف كنم.
گوش كن:
يكي بود، يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه، به جاي خواندن آواز ”ماه خواهر من است“، به جاي علوفه دادن به ماديان آبستن،‌ به جاي پختن كلوچه شيرين، ساده و اخمو،‌ در سايه ي بته هاي ريشه كن نشسته بود و كتاب ميخواند...
صداي شيون در اوج است، ميشنوي؟
براي بيان عشق به نظر شما كدام را بايد خواند: تاريخ يا جغرافي؟
ميداني،‌ من دلم براي تاريخ ميسوزد، براي نسل ببرهايش كه منفرز گشته اند، براي خمره هاي عسلش كه در ره ها شكسته اند...
گوش كن! به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگري نوشت:
حق با تو بود: ميبايست ميخوابيدم،
امّا مادربزرگها گفته اند چشمها نگهبان دلهايند...
ميداني،
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار درگزرند: كودك، خرگوش، پروانه...
و من چقدر دلم ميخواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانند كه بي نهايت بار در نامه ها و شعرها، در شعله ها سوختند تا سند سوختن نويسنده شان باشند.
پروانه ها... آخ...
تصور كن: تنها انديشه چيزي مبهم كه انعكاس لرزاني از حس ترس اميد را در ذهن كوچك و رنگارنگشان ميرقصاند، به گلها نزديك ميشوند...
يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه، صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته ميكردم...
عشق را چگونه مي شود نوشت؟
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه كه به غفلت آن سؤالي بي جواب گذشت، ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است، اگرنه چشمانم را ميبستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي ميخواند: من تورا، او را، كسي را دوست ميدارم...

m

پيام هاي ديگران ()


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]