رهگذار عمر... 

 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو

 


گیتار و موسیقی
دهکده عشق
لینک 3
لینک 4


Gardoon Persian Templates

طراحی

 

 

۱۳۸٢/٥/٦

درست مثل خداوتد...

 درست مثل خدا درست مثل...
پدرم مُرد اما بيف استرو گانف نخورد. فيله مينيون نخورد. لب به پيتزا نزد و هرگز هم نفهميد لابستر و رزبيف چيست. لب به سيگار نزد. پدرم مُرد اما هرگز مشروب نخورد. هر گز رستوران گلدن فودز رو نديد.مُرد و نديد گارسونها چه طور باقي مونده غذا هاي روي ميز رو توي سطل زباله خالي مي کنند. پدرم مُرد اما دسر غذاش هيچ وقت آيس کرم يا کارامل نبود. دو دانه خرما بود.

*********


پدرم در مردآباد به دنيا آمد و در مردآباد مُرد. اما هيچ وقت نايب کلاب نديد. چراغ خواب قرمز نديد. مُرد و چشمش به پرده سينما نيفتاد. ويديو نديد. تا باران ببارد، پدرم چشمش به آسمان بود. بعد که مي باريد دائم خيره به زمين تاسبزه ها سر برآورند.


*********


پدرم مُرد بدون آنکه صداي شهرام و فري رو بشنود. مُرد ولي فرق صداي ويولونسل و گيتار را نفهميد. پدرم کراوات نمي زد. ادوکلن مصرف نمي کرد، اما هميشه يک شاخه نرگس وحشي توي سجاده اش بود که در سجده از بوي اون مست مي شد. شاي‌ به خاطر همين سجده هاش طولاني بود.


*********


جلوي ........عاشق ..... شدم. ناگهان انگار چيزي در من فرو ريخت. رو حهاي ما مثل پيچک در هم پيچيد و گره خورد. (.....)مثل خورشيدي د رمن تابيد. چون توفاني بر من وزيد تا آنجا که ساکسيفون و پاجرو و نايب کلاب مثل برگهاي خشکيده از سطح روح من روبيده شدند و روح من مثل يک آينه براق شد. عطر روح او چنان مرا مست کرد که من سر گيجه گرفتم.


*********


در مراد آباد وقتي به پدرم گفتم عاشق شدم هيچ نگفت. وقتي جزييات روح (.....)را براي او شرح دادم هيچ نگفت. وقتي گفتم {.....}از سوسن دختر عباس آقا هم قشنگتر است گفت: مگر عباس آقا هم دختر دارد؟ پدرم هيچ وقت عاشق نشد، حتي عاشق مادرم، اما وقتي مادرم خانه عاليه خانم روضه مي رفت، پدرم مثل گجشکي که جوجه هايش را با گلوله زده باشند بال بال مي زد. ميان اتاقها قدم مي زد و کلافه بود تا مادرم برگردد.


*********


وقتي برگشتم (.....)جلو ........نبود. گويي مثل تب که از تن بگريزد بي صدا از من گريخته بود. حالا گاهي صدايش را مي شنوم ولي خودش را نمي بينم. گاهي لحظه اي مي آيد و چراغ روح مرا دقيقه اي روشن مي کند و تا من بخواهم او راببينم رفته است و روحم دوباره تاريک.


*********


روزي به پدرم گفتم انگار (.....)روبروي من ايستاده است ولي او را نمي بينم. انگار با مشت بر روحم مي کوبد اما وقتي در را باز مي کنم کسي نيست. انگار بر عمق جانم چنگ مي زند اما هر چه منتظر مي مانم خود را نشانم نمي دهد. انگار هست. انگار نيست. گاهي انگار د ر کليات من ريخته شده است و در جزئيات نيست. گاهي گويي در جزئيات من جاري است، اما در کليات من نيست. گاهي من از حضور او در خودم گيج مي شوم. آخ، گاهي گويي او منم، من اويم. پدرم گفت: درست مثل خداوند. -



*********





m

پيام هاي ديگران ()


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]