رهگذار عمر... 

 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو

 


گیتار و موسیقی
دهکده عشق
لینک 3
لینک 4


Gardoon Persian Templates

طراحی

 

 

۱۳۸٢/٥/٩

بايـد كـه جملـه جـان شـوي تا لايـق جـانـان شوي

 

امروز فصل اول ايلياد رو تموم کردم..اما...

امروز با حضرت مولانا حال ميکنم :

احمد افلاكي در مناقب العارفين آورده است: «حضرت مولانا پيوسته در شبهاي دراز، دايم الله الله مي‌فرمود و سر مبارك خود را بر ديوار مدرسه نهاده به آواز بلند چنداني الله الله مي‌گفت كه ميان زمين و آسمان از صداي غلغله الله پر مي‌شد.»

سوداي مولانا، سوداي خوش قرب به حضرت حق بود؛ وجودي لبريز از عشق و آتش كه نه تاب هجران از دوست را داشت، و نه مي‌توانست عافيت نشين سايه‌سار غفلت باشد.

مولانا، جان فرشته‌واري بود كه قفس تن را شكسته مي‌خواست؛ انگار آدمي از عالمي ديگر بود كه غربت خاك، دامنگيرش شده باشد. چگونه مي‌توانست زنده باشد، بي‌يار و بي‌ياد يار؛ كه تمام زندگي‌اش جلوه‌اي از او بود.

مولانا، زندگي خود را وقف بزرگداشت نام عظيم و اعظم جان جهان كرده بود؛ هر چند به رنگها و گونه‌هاي متفاوت؛ گاه در كسوت شريعت و زماني نيز در جامه طريقت.


مولانا که بود؟:

مولانا جلال الدين محمد بن بهاء‌الدين بن حسيني الخطيبي معروف به مولوي بلخي، از نوابع جهان اسلام و آفتاب درخشان فرهنگ عرفاني و معنوي ايران است. در ششم ربيع‌الاول سال 604 هجري قمري (1207 ميلادي) در شهر بلخ به دنيا آمد. وي از تركان خوارزمشاهي بلخ است. در كودكي همراه پدرش به زيارت بيت اللّه رفت و پس از مراجعت از مكه مكرمه با پدرش به سرزمين آسياي صغير مهاجرت كرد و در شهر قونيه مسكن گزيد. آشنايي مولوي با شمس تبريزي كه از عرفاي به نام قرن هفتم هجري است نقطه عطفي در تاريخ زندگي اين شاعر بزرگ مي‌باشد. محمد بن علي شمس از اهالي تبريز بود و تبار وي به تركان قبچاق مي‌رسيد، چنانكه مولوي به اين موضوع تصريح دارد:

زهي بزم خداوندي زهي مي‌هاي شاهانه

زهي يغما كه مي‌آرد شه قبچاق تركانه

جلال الدين در 21 سالگي در «لاريندا» با «گوهر» دختر شريف الدين سمرقندي ازدواج كرد و از او داراي دو پسر به نام علاءالدين و بهاءالدين گشت. در 25 سالگي پدر خود را از دست داد و براي ادامه تحصيلات به شام رفت و سالي چند در دمشق و حلب به تحصيل علوم مكنونه پرداخت و در علوم زمانه متبحر و صاحب نظر گرديد. مولوي در 38 سالگي به تشويق حسام الدين چلبي شروع به سرودن اثر جاوداني خود «مثنوي» نمود. درباره‌ي تحرير اين كتاب گفته‌اند كه «شبها وي مجموع نوشته‌ها را با آواز بلند مي‌خواند و بعضي شبها نظم مثنوي تا سپيده دم از هم نمي‌گسست.

مولوي مثنوي را به ياد دوست خود «شمس تبريزي» نوشت كه چندي پيش او را ترك نموده بود، چنانكه خود او مي‌گويد:

چونكه گل رفت و گلستان شد خراب

بوي گل را از كه جويم از گلاب

در حقيقت شمس تبريزي سبب پيدايش مثنوي شد زيرا قبل از ملاقات شمس، مولوي صاحب دستار و منبر بود ولي پس از ملاقات شمس تحولي عجيب در او رخ داد به طوري كه منبر را ترك گفت و به عاشقي شيدا مبدل گشت و عشق شمس را چراغ هدايت راه تاريك زندگي خود نمود و از اين طريق در محرم خانه‌ي راز راه يافت و دنياي معنوي و جهاني رؤيا انگيز بيافريد. مهر و علاقه مولوي به شمس تبريزي به حدي بود كه مي‌توان گفت كه وي تا پايان عمر او را فراموش نكرد.

-----------------------------

...تو وقف خراباتى ،
دخلت مى و
خرجت مى
,,,زين وقف به هشياران ،،،مَسپار
يكى دانه
...
عشق "بُتى" ،مى كُشدم

----------------------------

دوش چه خورده اي دلا؟

راست بگو نهان مكن

چون خمشان بيگنه روي بر آسمان مكن

باده خاص خورده اي

نقل خلاص خورده اي

بوي شراب ميزند خربزه در دهان مكن....

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/٥/۸

چو قوی زيبا بميرد....

 

 

شنيدم که چون قوی زيبا بميرد...

فريبنده  زاد و فريبا بميرد...

شب مرگ تنها نشيند با موجی....

رود گوشه ای وتنها بميرد..

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب...

که خود در ميان غزلها بميرد...

گروهی بر آنند که اين مرغ شيدا

کجا عاشقی کرد آنجا بميرد... کجا عاشقی کرد آنجا بميرد...

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تابميرد

من اين گيرم که باور نکردم

نديدم که قويی به صحرا بميرد

چو روزی ز آغوش دريا بر آمد

شبی هم در آغوش دريا بميرد

تو دريای من بودی آغوش وا کن...

که می خواهد اين قوی زيبا بميرد ......

که می خواهد اين قوی زيبا بميرد ......

که می خواهد اين قوی زيبا بميرد ......

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/٥/۸

هری پاتر و محفل ققنوس...

 

من  عاشق هری پاترم

کتاب جديد هری پاتر محفل ققنوس نام داره تقريبا وسطای شهريور مياد تو بازار ايران معلوم نيست ايرونيا کا  يک سوم مردم دنيا مطالعه ندارن چطور استقبال ميکنن من ترجمه ء کتابو تا فصل ۵ که بصورت pdf است رو دارم فصل اولش اينه: فصل اول

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/٥/٧

دلم تنگه برای گريه کردن ...

 

 امروز امتحان رياضی دادشتم ديشب تا ۲ ميخوندم واقعا حالم گرفته است...

(دلم تنگ است از اين مهمانخانه مهمان کش روزش تاريک....

يک متن باحال رو تقريبا ۴-۵ ماه پيش خونده بودم حالا دوباره پيداش کردم:

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/٥/٦

درست مثل خداوتد...

 درست مثل خدا درست مثل...
پدرم مُرد اما بيف استرو گانف نخورد. فيله مينيون نخورد. لب به پيتزا نزد و هرگز هم نفهميد لابستر و رزبيف چيست. لب به سيگار نزد. پدرم مُرد اما هرگز مشروب نخورد. هر گز رستوران گلدن فودز رو نديد.مُرد و نديد گارسونها چه طور باقي مونده غذا هاي روي ميز رو توي سطل زباله خالي مي کنند. پدرم مُرد اما دسر غذاش هيچ وقت آيس کرم يا کارامل نبود. دو دانه خرما بود.

*********


پدرم در مردآباد به دنيا آمد و در مردآباد مُرد. اما هيچ وقت نايب کلاب نديد. چراغ خواب قرمز نديد. مُرد و چشمش به پرده سينما نيفتاد. ويديو نديد. تا باران ببارد، پدرم چشمش به آسمان بود. بعد که مي باريد دائم خيره به زمين تاسبزه ها سر برآورند.


*********


پدرم مُرد بدون آنکه صداي شهرام و فري رو بشنود. مُرد ولي فرق صداي ويولونسل و گيتار را نفهميد. پدرم کراوات نمي زد. ادوکلن مصرف نمي کرد، اما هميشه يک شاخه نرگس وحشي توي سجاده اش بود که در سجده از بوي اون مست مي شد. شاي‌ به خاطر همين سجده هاش طولاني بود.


*********


جلوي ........عاشق ..... شدم. ناگهان انگار چيزي در من فرو ريخت. رو حهاي ما مثل پيچک در هم پيچيد و گره خورد. (.....)مثل خورشيدي د رمن تابيد. چون توفاني بر من وزيد تا آنجا که ساکسيفون و پاجرو و نايب کلاب مثل برگهاي خشکيده از سطح روح من روبيده شدند و روح من مثل يک آينه براق شد. عطر روح او چنان مرا مست کرد که من سر گيجه گرفتم.


*********


در مراد آباد وقتي به پدرم گفتم عاشق شدم هيچ نگفت. وقتي جزييات روح (.....)را براي او شرح دادم هيچ نگفت. وقتي گفتم {.....}از سوسن دختر عباس آقا هم قشنگتر است گفت: مگر عباس آقا هم دختر دارد؟ پدرم هيچ وقت عاشق نشد، حتي عاشق مادرم، اما وقتي مادرم خانه عاليه خانم روضه مي رفت، پدرم مثل گجشکي که جوجه هايش را با گلوله زده باشند بال بال مي زد. ميان اتاقها قدم مي زد و کلافه بود تا مادرم برگردد.


*********


وقتي برگشتم (.....)جلو ........نبود. گويي مثل تب که از تن بگريزد بي صدا از من گريخته بود. حالا گاهي صدايش را مي شنوم ولي خودش را نمي بينم. گاهي لحظه اي مي آيد و چراغ روح مرا دقيقه اي روشن مي کند و تا من بخواهم او راببينم رفته است و روحم دوباره تاريک.


*********


روزي به پدرم گفتم انگار (.....)روبروي من ايستاده است ولي او را نمي بينم. انگار با مشت بر روحم مي کوبد اما وقتي در را باز مي کنم کسي نيست. انگار بر عمق جانم چنگ مي زند اما هر چه منتظر مي مانم خود را نشانم نمي دهد. انگار هست. انگار نيست. گاهي انگار د ر کليات من ريخته شده است و در جزئيات نيست. گاهي گويي در جزئيات من جاري است، اما در کليات من نيست. گاهي من از حضور او در خودم گيج مي شوم. آخ، گاهي گويي او منم، من اويم. پدرم گفت: درست مثل خداوند. -



*********





m

پيام هاي ديگران ()


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]