رهگذار عمر... 

 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو

 


گیتار و موسیقی
دهکده عشق
لینک 3
لینک 4


Gardoon Persian Templates

طراحی

 

 

۱۳۸۳/۸/٥

 

 

-------------------------------------------
چو اسير دام توام..رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش يا بنوازم
بی گناهم بده پناهم... کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی... ای سایه لطفت به سرم
چه کنم ... عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا ... محنت ريزد ز نگاهم
اميدم کو ... جدا از او...
پرپر شده ام ...خاکستر شده ام
آزارم کن .. چو چشم خود بيمارم کن
من زجفايت دلشادم.....از غم عشقت خرسندم
ازهمه عالم بگسستم.... تا که به مهرت پا بندم
عشق و اميد صفايی .. ای عشق من چه بلايی
کی ز وفا جانب ما بازآيی...

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸۳/۸/٥

 

 
خدايا به من زيستي عطا كن تادر لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸۳/۸/٥

 

 
خدايا به من زيستي عطا كن تادر لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸۳/٧/٢۳

 

 

- دلم برات می سوزه ؟

- چرا ؟

- چون تو خيلی بدبختی ... چطور بگم .. چشات مثل چشای يه گربه می مونه که يه شب بارونی از خونه انداختنش بيرون و مثه يه موش آب کشيده شده ...

- نه اينطور نيس ... من خيلی هم خوشبختم .

- با اين حال من دلم برات می سوزه .

- می دونی من از بوی سوختنی حالم به هم می خوره .

- ميشه واست گريه کنم ؟

- اگه فين فين نکنی اشکالی نداره وگرنه خواهش می کنم جلوی خودتو بگير .

- نمی تونم ... من هميشه موقع گريه کردن از بينيم آب می چکه .

- پس ممنون می شم واسم گريه نکنی .

- خدای من .. من نمی تونم واسه تو کاری نکنم ...

- اگه خواهش کنم يه کاری واسم می کنی ؟

- اوه .. البته ... اين نهايت آرزومه ...

- ميشه واسه من بميری ؟

- ...

- مردی ؟

- آره .

- ممنونم .

----------------

۲**

- مامان ؟

- جونم ؟

- ميشه بگی مردن چه شکليه ؟

- چرا اين سئوالو می کنی ؟

- آخه امروز بابا چن بار به تو گف برو بمير .

- نه عزيزم .. اشتباه شنيدی .

- نه ... سه بار گف آخه .

- .... مردن چيز خوبيه عزيزم .. شبيه پريدنه .

- پريدن ؟

- آره .. شبيه پريدن می مونه .. اونم بدون بال ... دستاتو باز می کنی و آروم می ری بالا .

- کجا می ريم ؟

- می ريم پيش اونايي که دوسشون داريم ... ميريم پيش خدا توی يه باغ بزرگ ...

- اوخ جون ... تو باغه پروانه هم هس ؟

- آره پروانه هس ... گل هس ..

- بابا چی ؟

- ... نع .. بابا نيس .

- مامان ؟

- جونم .

- ميای با هم بميريم ؟

-------------------

۳*

- اااا... شما اينجا چيکار می کنيد ؟

- شما ؟

- منو يادتون نمياد ؟

- نه

- من به خاطر شما خودکشی کردم ... يادتون نيست ؟

- آها... چه جالب .

- کجای اين موضوع جالبه ؟

- آخه درست سه روز بعد از اينکه خبر خودکشی شما رو شنيدم منم خودکشی کردم .

- جدی؟ چرا ؟ شما که منو دوست نداشتيد .

- دچار عذاب وجدان شده بودم .

- خب ...متاسفم ... حالا من و شما هر دو اينجاييم .. باز به هم رسيديدم .

- آره ...شما هنوز منو دوست داريد ؟

- خيلي زياد تر از قبل ... من الان يه خونه دارم توی جهنم ... جاش زياد خوب نيست ولی گرماش قابل تحمله .

- من هنوز توی برزخم .

- با من ازدواج می کنيد ؟

- ... اينجاهم ميشه ازدواج کرد ؟

- آره ...منتها ديگه جشنی در کار نيست .. مستقيم ميريم خونه .

- باشه .. من حرفی ندارم .

- واقعا خوشحالم ... حداقل خودکشيم بدون نتيجه نبود .

- کجا بايد بريم .

- می دونی جهنم اونطوريام که می گن نيست فقط هميشه تابستونه ... آب لوله کشی هم نداره ... ولی ميشه توش زندگی کرد .

- باشه ... بريم .

- محضرش نمی دونم کجاس ... ولی پيداش می کنيم حالا که با هميم هيچ مشکلی نيس .

- درسته ... منم خيلی خوشحالم .

- شايد خدا ما رو بفرسته بهشت .

- اميدوارم .

- نفرسته هم مشکلی نيست چون وقتی با هميم جهنم برای من مثل بهشته .

- پس بزن بريم .

...

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸۳/٥/۱٧

 


 


۱۳۸٢/۱٢/۱۸

آبی خاکستری سياه..

 

به ياد خدا... خدايی که در زمين پيدا  کردم...

آبی خاکستری سياه

 

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

 

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطرآلود

شكن گيسوي تو

موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي  مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه ي عمر سفر مي كردم

من هنوز  از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه ي من

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه ي من

در شب گيسوي پر پيچ  تو راهي مي جست

چشم من  چشمه ي زاينده ي اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي  همچو حبابي  بر آب

در نگاه تو رها مي شدم  از بود و نبود

شب تهي از مهتاب

شب تهي از اختر

ابر خاكستري  بي باران پوشانده

آسمان را يكسر

ابر خاكستري بي باران دلگير است

و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد  كدورت افسوس سخت  دلگيرتر است

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد كدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

 من درون قفس  سرد اتاقم  دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم  تا دور

واي ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم  را شست

اب رؤياي  فراموشيهاست

خواب را دريابم

كه در آن دولت خاموشيهاست

ن شكوفايي  گلهاي اميدم  را در رؤياها مي بينم

و ندايي  كه به من  مي گويد :

 گر چه شب تاريك است

دل قوي دار ، سحر نزديك است “

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن مي بيند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا مي چيند

آسمانها آبي

 پر مرغان صداقت آبي ست

ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند

از گريبان تو صبح صادق

 مي گشايد پر و بال

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان  شبنم پاك سحري ؟

نه

از آن پاكتري

تو بهاري ؟

نه

بهاران از توست

از تو مي گيرد وام

هر بهار اينهمه زيبايي را

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو

سبزي چشم تو

درياي خيال

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را

اي تو چشمانت سبز

 در من اين  سبزي هذيان از توست

زندگي از تو و

مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و دراين راه  تباه

عاقبت هستي خود را دادم

آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا

در پي گمشده ي خود به كجا  بشتابم ؟

مرغ آبي  اينجاست

در خود آن گمشده  را دريابم

ر سحرگاه سر از بالش  خواب  بردار

كاروانهاي  فرومانده ي خواب  از چشمت  بيرون كن

باز كن پنجره را

تو اگر بازكني  پنجره را

من نشان  خواهم داد

به تو زيبايي را

بگذاز از زيور و آراستگي

من تو را  با خود تا خانه ي خود خواهم برد

كه در آن  شكوت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش

كه در آن مجلس  جشن

صحبتي نيست  ز دارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و كودكي است

چهره اي نيست عبوس

كودك خواهر من

در شب جشن عروسي  عروسكهايش مي رقصد

كودك خواهر من

امپراتوري  پر وسعت خودذ را هر روز

شوكتي مي بخشد

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را مي خواند

گل قاصد آيا

با تو  اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به  سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز

باز كن پنجره را

صبح دميد

 چه شبي بود  و چه فرخنده شبي

آن شب دور كه چون خواب خوش  از ديده پريد

كودك  قلب من اين قصه ي شاد

از لبان تو شنيد :

زندگي رويا نيست

زندگي زيبايي ست

مي توان

 بر درختي تهي از بار  ،   زدن پيوندي

مي توان  در دل  اين مزرعه ي خشك و تهي بذري  ريخت

مي توان

از ميان  فاصله ها  را برداشت

 دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست  “

قصه ي شيريني ست

كودك چشم من  از قصه ي تو مي خوابد

قصه ي نغز تو از غصه تهي ست

باز هم  قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان  تو بگذارم  و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ  اين دشت

يادگاران تو اند

رفته اي  اينك و هر سبزه و سنگ

در  تمام  در و دشت

سوكواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد

چه شبي بود و چه روزي افسوس

با شبان رازي بود

روزها شوري داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه  به بانگ هي ، هي

مي پرانديم  در آغوش فضا

ما قناريها را

از درون قفس  سرد رها مي كرديم

آرزو مي كردم

دشت سرشار ز سبرسبزي  رويا ها را

من گمان مي كردم

دوستي  همچون  سروي سرسبز

چارفصلش  همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند  از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر  از عاطفه اند

از دلم رست گياهي سرسبز

سر برآورد  درختي شد  نيرو بگرفت

برگ بر گردون  سود

اين گياه سرسبز

اين بر آورده  درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايي

كه تبه گشت و گذشت

و چه پيوند صميميتها

كه به آساني يك رشته گسست

چه اميدي ، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد

دل من  مي سوزد

كه قناريها  را پر بستند

و كبوترها  را

آه كبوترها را

و چه اميد عظيمي  به عبث انجاميد

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي  اين فاصله  را برداري

تو توانايي  بخشش داري

دستهاي تو توانايي آن  را دارد

كه مرا

زندگاني بخشد

چشمهاي تو به من  مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر  برجسته اي  از زندگي من هستي

دفتر عمر مرا

با وجود تو شكوهي ديگر

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من

زندگاني بخشي

يا بگيري  از من

آنچه را مي بخشي

من به بي ساماني

باد را مي مانم

من به سرگرداني

ابر را مي مانم

من به آراستگي  خنديدم

من ژوليده  به آراستگي خنديدم

سنگ طفلي  ،  اما

خواب نوشين  كبوترها  را در لانه  مي آشفت

قصه ي بي سر و  ساماني من

باد با برگ درختان مي گفت

باد با من مي گفت :

”  چه  تهيدستي مرد “

ابر باور مي كرد

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم

آه مي بينم ، مي بينم

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي  تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه  دارم كه تو  را در خور ؟

هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هيچ

تو همه  هستي من  ، هستي من

تو همه  زندگي من هستي

تو چه داري ؟

همه چيز

تو چه كم داري ؟ هيچ

بي تو در مي ابم

چون چناران كهن

از درون  تلخي واريزم را

كاهش  جان من اين شعر من است

آرزو مي كردم

كه تو خواننده ي شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني ؟

نه ، دريغا ، هرگز

باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي

كاشكي  شعر مرا مي خواندي

بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه

بي تو سرگردانتر  ، از پژواكم

در كوه

گرد بادم  در دشت

برگ پاييزم ، در پنجه ي باد

بي تو سرگردانتر

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بي سرو سامان

بي تو - اشكم

دردم

آهم

آشيان برده  ز ياد

مرغ درمانده  به شب گمراهم

بي تو خاكستر سردم ، خاموش

نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق

نه مرا بر لب  ، بانگ شادي

نه خروش

بي تو ديو وحشت

هر زمان مي دردم

بي تو احساس  من  از زندگي  بي بنياد

و اندر اين دوره بيدادگريها  هر دم

كاستن

كاهيدن

كاهش جانم

كم

كم

چه كسي خواهد ديد

مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالازدنت  را

بي قيد

و تكان دادن دستت  كه

مهم نيست زياد

و تكان دادن سر را كه

عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس

كاكش مي ديدم

من به خود مي گويم:

” چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش  عشق تو خاكستر كرد ؟ “

باد كولي ، اي باد

تو چه بيرحمانه

شاخ  پر برگ درختان را عريان كردي

و  جهان  را به سموم  نفست ويران كردي

باد كولي  تو چرا زوزه كشان

همچنان  اسبي  بگسسته  عنان

سم فرو كوبان  بر خاك  گذشتي  همه جا ؟

 آن  غباري  كه  برانگيزاندي

سخت  افزون مي كرد

تيرگي را در دشت

و شفق ، اين شفق  شنگرفي

بوي خون داشت  ، افق  خونين  بود

كولي باد پريشاندل آشفته  صفت

تو مرا  بدرقه مي كردي  هنگام  غروب

تو به  من مي گفتي :

” صبح پاييز تو ، ناميومن بود  ! “

  من سفر مي كردم

و در آن تنگ غروب

ياد مي كردم  از آن تلخي  گفتارش  در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اينك كوهي

سر برافراشته  از ايمان  است

من به هنگام شكوفايي  گلها در دشت

باز برمي گردم

و صدا مي زنم :

” آي

باز كن  پنجره را

باز كن پنجره را

در بگشا

كه بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز كنپنجره را

كه پرستو مي شويد  در چشمه ي نور

كه قناري  مي خواند

مي خواند  آواز سرور

 كه : بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ  به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنيا را

نشمرديم هنوز

من صدا مي زنم :

” باز كن پنجره ، باز آمده ام

من پس  از رفتنها  ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، اكنون  به نياز آمده ام “داستانها  دارم

از دياران  كه سفر كردم  و رفتم بي تو

از دياران كه  گذر كردم و رفتم بي تو

بي تو مي رفتم  ، مي رفتن  ، تنها ، تنها

وصبوري مرا

كوه تحسين مي كرد

من اگر سوي تو برمي گردم

دست من خالي نيست

كاروانهاي  محبت با خويش

ارمغان آوردم

من به هنگام شكوفايي  گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من مي خندي

من صدا مي زنم :

” آي  با باز كن پنجره  را “

پنجره را مي بندي

با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها

با تو اكنون  چه  فراموشيهاست

چه كسي  مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش  ويران باد

من اگر ما نشويم  ، تنهايم

تو اگر ما نشوي

خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز برپا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن  بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن  دون

آويزد

دشتها نام تو را مي گويند

كوهها شعر مرا مي خوانند

كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟

در من اين شعله ي عصيان  نياز

در تو دمسردي پاييز كه چه ؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از تو

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور ؟

سينه ام آينه اي ست

با غباري  از غم

تو به لبخندي از اين آينه  بزداي  غبار

آشيان  تهي دست  مرا

مرغ  دستان  تو پر مي سازند

آه مگذار ، كه دستان  من آن

اعتمادي  كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار كه مرغان  سپيد  دستت

دست پر مهر مرا  سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو اكنون چه فراموشيها

با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فرانموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/۱۱/۱٢

پرواز تو....

 

تقديم به پرنده ای که ديروز پر گشود...

فقط بخاطر تو تو كه مرا اين جاها آوردي و تنها

پيش از آنكه ترا ببينم پيش از آن كه در تاريكي هاي وجود تو كم شوم مردي بودم ٬

مردي بودم تنها و سر كش و آزاده عقابي بودم كه قلعه كوه غرور آشيانم ٬

تو ٬ تو كه نفرين شده آسمان بودي٬ تو كه ساحر رنگين سخن بودي ٬

روزي سر راهم قرار گرفتي و با افسون فريب و دام جادويي كلمات٬

اسيرم كردي و در فقس طلاي عشق ببند اسارتم افگندي ...... .

نقل قول از
( وقتيكه پرستوها كوج ميكنند )

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/٩/٢٠

در هيچکس همت و دين وثبات نيست....

 

در هيچکس همت و دين وثبات نيست......

جان کندن است زندگی ما حيات نيست......

نه فريادي ,نه نغمه اي ,نه سرودي ,قثط سكوت مي كنم ومي دانم كه حرغهايم را از چشمهايم مي خواني.نه دفتري ,نه قلمي ,نه كلمه اي , فقط دستهاي تهي ام را پيش رويت مي گيرم ومي دانم كه كتابهاي نا نوشته ام را از سپيد دستهايم مي خواني
همه حرفها شعرها ونثر هايم براي آنهايي كه هيچ گاه به درون كلمات سفر نكردند, دلتنگي يه ابر پاره پاره را نديدند وحشرت سيبهاي سرخ را در هنگام فرو افتادن از شاخه نشنيدند ولحظه لحطه ي شكوتم ونثر هايي كه هر گز نوشت وتصوير هايي كه تا ابد نخواهم آفريد ,براي تو.
باز وبسته شدن پلكهايم, فرو رفتن و بر آمدن نفسهايم, رفت وآمد اين جسم خاكي ام.براي آنهايي مه جز خيابانها وپياده روها گذر گاهي نمي شناسند و شكفتن روحم در باران, زبانه كشيده آتشكده احساسم در شبهاي تنهايي وكبوتران مهرباني كه در آسمان قلنم پرواز مي كنند
براي يافتن تو,براي ديدن تو نيازي به جستجو نيست. من در چوبها ,سنگها ,آبها,آتشها ,گلها وخارها تو را مي بينم. من در بال گنجشكها,خطوط سادهي برگها,تپش موجها وسر كشي شعله ها تو را حس مي كنم ومن از لخطه اي كه چشم به دنياي عشق گشودمدنبال خودم ميگردم .دنبال دنبال فزشته ها وارواح زلالي كه در ازل مي شناختم وملكوت پر ابهتي كه زير پايم جريان داشت.
همه شادي ها ي كودكانه وزميني وخنده هاي نرد و روشنم يراي آنهايي كه آسمان گرفته وابري را دوست ندارند وهمه اشكهايم كه به اندازه بزرگترين اقيا نوسهاست و اندوههاي بلورينم كه بوي غريت پيامبران را مي دهند ,فقط براي تو ....


m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/۸/٢٢

خيام

 امروز میخوام کمی از خیام بگم....
میخوام امروز کمی اشعار و نحوه تفکر خیام رو نقد کنم...
در هیچ کجا از ادب فارسی نمونه رباعیات خیام یافت نمیشود...

رباعي اول:
تا چند رنم به روی دریا ها خشت
تا کی غم مسجد برم و فکر کنشت
خیام که گفت دو زخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که امد ز بهشت
رباعی دوم:
می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
رباعی سوم:
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پرکن قدح باده و بر دستم نه
نقدی زهزار نسیه بهتر باشد.
رباعی چهارم:
خیام گر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی گر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی خوش باش
رباعی پنجم:
هر چند که رنگ و روی زیباست مرا
چون لاله و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه اراست مرا

در مورد رباعي اول : ديد بالاي خيام را نشان ميدهد . ديد انساني كه در اوج معرفت قرار دارد و ميداند كه بحث دوزخ بهشت شايد فقط براي انسانهاي عادي مطرح شده و حساب جهان در گرو مسجد و كنشت نيست . شايد هم به معني قبول نداشتن بهشت ودوزخ باشد .( البته در معناي تحت لفظي رباعي )

در مورد رباعي دوم : آگاهي از مرگ . اگر به سطح فكر مردم زمان خيام نگاه كنيم . احتمالا كمتر چنين بينشي به چشم ميخورد . در مورد راز خيام ميتوان گفت كه در قرون اخير به بزرگترين راز بشر و دانشمندان تبديل شده و همگي در تلاش براي شناختن و كشف چگونگي آن هستند .



در مورد رباعي سوم : باز هم در مورد بهشت . خيام انسان ناآگاهي نيست و وصف بهشت را ميداند .
ولي ظاهرا اعتقاد دارد كه اين دنيا هم دست كمي از بهشت ندارد و توصيه ميكند در حد توان از نعمات و امتيازات موجود استفاده كنيم . البته فكر ميكنم در مورد باده حرفهاي زيادي بتوان گفت كه سروران حتما مطالب زيبا و جامعي ارائه خواهند داد .

در مورد رباعي چهارم

ساده گرفتن زندگي و همچنين لذت امكانات دنيوي به نظر ميرسد كه از پيامهاي اين رباعي باشند .
البته عاقبت كار جهان نيستي بيان شده كه باز هم جاي بحث دارد و اينكه منظور پايان جهان دنيوي است يا كل عالم هستي . يعني نميتوان با اطمينان گفت كه كلمه نيستي به مرگ آدمي اشاره دارد يا فناي ذات او .... ؟؟؟؟

در مورد رباعي پنجم : باز هم هدف خلقت . سوالي كه همواره مطرح بوده و تنها نشان از شعور و معرفت والاي خيام دارد .
اشاره به ظرافت و زيبايي خلقت انسان ميتواند نوعي تمجيد از هنر خالق ( نقاش ازل )باشد و بزرگي او را خاطر نشان ميكند.



undefined

m

پيام هاي ديگران ()


 


۱۳۸٢/۸/٢۱

 

 

سلام امروز می خوام چند تا افسانه که خوندم بنويسم:

سه قطره خون و پشه خاكي(ويتنام)

در روزگار قديم زن و شوهري بودند كه يكديگر را بسيار دوست داشتند.زن وقتي جوان بود مرد.شوهرش او را براي خاكسپاري به ساحل رودخانه كا ئو بين برد و در آنجا بودا را ديد و براي زنده شدن زنش از او كمك خواست.بودا به او گفت :سه قطره از خونت را به او بخوران مرد اينكار را كرد و زن عمر دوباره يافت.بعدها بازرگاني دلباخته زن شد و او را فريفت و با خود برد.شوهر دوباره نزد بودا رفت.بودا به او گفت:سه قطره خونت را از او پس بگير.مرد نزد زنش رفت و زن انگشت خود را دريد و سه قطره خون را پس داد و به پشه خاكي تبديل شد.از آن پس پشه خاكي خون همه را مي مكد تا دوباره انسان شود ولي بخاطر جثه كوچكش نميتواند سه قطره خون را در بدنش جاي دهد.
 

ققنوس(پرنده آتش)

ققنوس يا فو ئينكس مظهر زندگي پس از مرگ است.پرنده اي كه خودرا با آتش نابود ميكند و سه روز بعد از خاكستر خويش بر مي خيزد.ققنوس نماد خورشيد نيز بوده است و به معني نجابت و بي همتائي محسوب ميشد.زيرا او چيزي را لگد مال نميكند آتش نميزند و تنها از شبنم تغذيه ميكند.در باغهاي بهشت با گل سرخ همراه است.در چين پرنده شعله ور (فونگ)نام دارد و نماد مادينه و محافظ همسر امپراطور است.ققنوس معرف كل كيهان است سرش مانند خروس(خورشيد)پشتش مانند پرستو(هلال ماه)و بالهايش باد و دمش درختان و پاهايش زمين هستند.تاجش بيان راستي و آوايش سراينده ترانه.در ژاپن و روم نيز از او تولد دوباره ياد شده.در مسيحيت با رستاخيز عيسي ميايد.در مصر نشانه بي مرگي رع(خداي خدايان)بود و بنهو نام داشت.در هند گردونه ويشنو(خداي نگهدارنده جهان)محسوب ميشد و بر درخت حيات مي نشست.

شير نماد ايزدان جنگ

شير معرف قدرت و دليري است. ارابه ايزدان مادر را شيران مي كشيدند.شير و تكشاخ مظهر رقابت و نرينه و مادينه اند. شير خورشيدي است كه گراز زمستان را از پا در مياورد.شير و اژدهائي كه يكديگر را مي بلعند اتحادند.شير سبز ايزد جوان غلات است و شير بالدار(شيردال)نگهبان گنجينه هاي خدايان.در اسلام شير محافظت در برابر شر است و در بودائيسم شجاعت.روميان شير را آتش و صيد كننده مرگ مي دانستند.سومريها مردوك(خداي خورشيد)را همراه دو شير ميدانستند.در عبري نشانه قدرت يهود است.مسيحيان تصور ميكردند شير با چشمان باز مي خوابد و نگهبان كليساست.مصريان شيري را كه در دوسوي بدن سر دارد طلوع و غروب مي پنداشتند.در هندوئيسم آگني(خداي آتش)نيمه انسان و نيمه شير تصور ميشد.در يونان هركول(پسر زئوس)با شير روئين تن جنگيد .آرتميس(خداي شكار و جنگ)حامي شير است.ارابه ژونون(خداي حامي زنان در رم)را دو شير ميكشيدند.
 

m

پيام هاي ديگران ()


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]